سیزدهبدر امسال شبیه هیچکدوم از سیزده بدرهای عمرم نبود. نه فامیلها، نه همسایهها، نه دوستا، نه فریده، نه منصور، نه خودم ...، هیشکی و هیچی مثل قبل نبود. فقط این وسط آش دوغ مامانم هنوز مثل قدیم قدیما بود.
"آش دوغ مامانم"؛ حتی وقتی مینویسمش بدنم میلرزه. ما حرفای زیادی واسه هم داریم.
سیزدهبدر امسال در حد مرگ آش دوغ خوردم. هنوزم که بهش فکر میکنم از اینکه بیشتر نخوردم پشیمونم.
این روزها به دو تا چیز خیلی بیشتر از قبل فکر میکنم: مرگ و زندگی!
سعی میکنم بیشتر تو خونه بمونم و از دوستام فاصله بگیرم. شبیه سیاستمداری شدم که 20 سال سکوت کرده و حرف زدن یادش رفته....
دیروز قرار بود یه روز فراموش نشدنی واسه فوتبال ایران باشه. همینطور هم شد. البته از یه لحاظ دیگه. صدهزار نفر سکوهای آزادی رو پر کرده بودن تا برد تیم ملی کشورشونو ببینن. محمود احمدی نژاد هم اومده بود تا بتونه چند ماه مونده به انتخابات از برد تیم ملی نهایت سوء استفاده تبلیغاتی رو بکنه.
وقتی دوربین صداو سیما چهره ی محمود رو نشون داد یهو همه نگران شدن. آخه کمتر از یه ماه پیش به محض ورود آقای رئیس جمهور به سالن کشتی آزادی تو ۱۲ ثانیه آخر قهرمانی جام جهانی از کف تیم ملی کشتی پریده بود.

محمود منتظر بود تماشاگرا با دیدن تصویر رئیس جمهور مردمی و محبوبشون تو اسکوربورد با یه تشویق جانانه اونو به یاد سفرهای استانیش به لرستان و کرمان و بیرجند و ... بندازن. ولی هر چی بلند شد و دست تکون داد هیشکی تحویلش نگرفت. تماشاگرا حتا وقتی تیم ملی از عربستان جلو هم بود به دعوت دست اندرکاران زحمتکش صداوسیما پاسخ مثبت ندادن و محمود با ناراحتی به تماشای ادامه فوتبال نشست. جالبترین نکته این بود که از وقتی تیم ملی گل مساوی رو خورد دیگه دوربین محمود رو نشون نداد!
ایران باخت. با اینکه دیگه اون احساسات نوجوونی رو ندارم باخت تیم ملی از عربستان اونهم واسه رفتن به جام جهانی برام خیلی تلخ بود. ولی تلخ تر از اون وضع تاسف بار ورزش کشورمونه که همیشه و هرجا بوی گند سیاست میده.