برف نو
سلام
سلام..."
دیشب دو نفر از دوستام به دعوت خودشون اومدند خونه مون مهمونی. با اینکه شام خورده بودیم مجبورمون کردند بهشون شام بدیم. بعدش هم به خودشون پیشنهاد دادن که شب رو پیشمون بمونن!! من و نازی که به شدت خسته بودیم رفتیم اتاقمون بخوابیم. اما اونا نذاشتن در غیبت ما بهشون بد بگذره و دوتایی نشستن و -به گفته خودشون- تا ساعت ۴ صبح بلندبلند حرف زدند. البته واسه اینکه دهنشون خشک نشه از خودشون به صرف نسکافه و میوه و ... پذیرایی کردند. صبح هم چنان با طمانینه از خواب پا شدند که دقیقن نیم ساعت دیر رسیدیم سر کار.
این شعر حسین پناهی رو تقدیمشون می کنم و امیدوارم دیگه نبینمشون...
"چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان
نه به دستی ظرفی را چرک می کنند
نه به حرفی دلی را آلوده
تنها به شمعی قانعند
و اندکی سکوت"