تبليغاتX
نسل سکوت
گفتنی ها کم نیست...من و تو کم گفتیم.
ببین!

درست

    شبیه همان روز آخرمان شده ایم

    شبیه روزگار آخرمان

رفیق!

اینجا ایستگاه قلب ماست

ایستگاه قلب ما!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 17:32  توسط ابوالفضل حاجی زادگان  | 

... اولش فکر می کردیم یارو داره چرت میگه. ولی وقتی به بقیه سینماها هم زنگ زدیم کم کم باورمون شد:

فیلم "سه زن" به علت عدم استقبال مردم مشهد از روی پرده برداشته شد.

خیلی احساس بدی به آدم دست میده. نمیدونم... شاید به قول فروغ باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم!

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 0:28  توسط ابوالفضل حاجی زادگان  | 

"مثل استادهای کمکی حرف می‌زنی. عین خودشون."

لین با آرامش حساب‌شده‌ای گفت: "چی چی؟"

"عین استادهای کمکی حرف می‌زنی. ببخشید اما اینجوری هستی. واقعن اینجوری حرف می‌زنی."

"اینجوری حرف می‌زنم؟ میشه بپرسم استاد کمکی چه‌جوری حرف می‌زنه؟"

فرنی متوجه شد که لین چقدر ناراحت شده اما در آن لحظه با آمیزه‌ای از نارضایتی شخصی و خباثت احساس کرد دوست دارد حرف دلش را بزند. "خب نمی‌دونم استادهای کمکی اینجا چطورن اما اونجا که من هستم استاد کمکی به کسی می‌گن که وقتی استاد نمی‌آد یا دچار بحران روانی می‌شه یا وقت دندونپزشکی داره کلاسو می‌چرخونه. معمولن دانشجوهای سال آخر یا فارغ‌التحصیل‌ها این کار رو می‌کنن. به هر حال مثلن اگه کلاس ادبیات روسی باشه استاد کمکی با پیرهن تنگ و کراوات راه راهش می آد و نیم ساعته تورگنیف رو نابود می‌کنه. بعد وقتی کارش تموم شد یعنی تورگنیفو جلوی چشمت حسابی تیکه پاره کرد شروع می‌کنه به حرف زدن درباره استاندال یا هر کسی که پایان نامه فوق‌لیسانس شو درباره‌ش نوشته. تو دانشکده ما دپارتمان انگلیسی ده تا استاد کمکی فسقلی داره که راه می‌رن و همه چی رو نابود می‌کنن..."

(فرنی و زویی- جی. دی. سلینجر)

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 19:16  توسط ابوالفضل حاجی زادگان  |