علی سنتوری!
هانیه رفت...
عشقت رفت...


پ.ن: برای گلشیفته فراهانی از صمیم قلب آرزوی موفقیت می کنم.
دلم گرمه، مث قرمز
پاهام میرن، مث هر روز
نمیرسن
مث
ه ر گ ز ...

اصطلاح "ميانهروي" همواره بهطور ضمني داراي بار ارزشي مثبتي است. تو گويي اين در ناخودآگاه ما تثبيت شده كه لزومن بهترين راه، همان طريق اعتدال و ميانهروي است.
مدافعان ميانهروي آنرا چارهاي براي دوري گزيدن از افراط و تفريط ميدانند.
اهميت ميانهروي وقتي بيشتر ميشود كه ميبينيم انسان امروز بيش از پيش در اصطكاك با مفاهيم گوناگون و متضاد به سر ميبرد.
امروزه به لطف رشد تكنولوژي، هر ديدگاهي توانسته است براي خود تريبوني پيدا كند. حتا بنيادگراها و گروههاي تروريستي هم ميتوانند با ضبط صدا و تصوير خود، به تبليغ ديدگاهشان بپردازند.
چنين فضايي ميتواند بستر مناسبي براي شكلگيري ديالوگ و ديالكتيك فراهم آورد؛ اما بهواقع چگونه است كه بهرغم حضور اينهمه مفاهيم ناهمگون و نامتجانس در زندگي ما، شاهد همزيستي مسالمتآميزي ميان آنها هستيم؟
1- امروزه رويكرد انقلابي به همان اندازه در بين مردم مورد مقبوليت قرار ميگيرد كه عرفان و صوفيگري. عجبا كه معمولن افرادي كه شيفته اولي هستند در عين حال ميتوانند از حاميان دومي نيز محسوب شوند! آنها ميتوانند درحاليكه روي اتاق خود پوستر "چهگوارا" چسباندهاند با لذتي وصفناپذير كتابهاي "اوشو" را ورق بزنند. اگر از آنها علت اين دوگانگي را بپرسيد با اعتماد به نفس تحسينبرانگيزي پاسخ خواهند داد: "من نميخواهم آدمي تكبعدي باشم. ميشود هم تحتتأثير چهگوارا بود و هم از اوشو درس گرفت."
اما با كمي نزديكتر شدن به اين افراد ميانهرو ميبينيم آنها نه از مبارزهجويي نصيبي بردهاند و نه از عرفان.
2- جريان "روشنفكري ديني" را ميتوان يكي از محصولات برخورد سنت و مدرنيته دانست. نكته حائز اهميت اين است كه روشنفكري ديني –بالاخص در ايران- بيشتر بهگونهاي انتزاعي مورد توجه قرار گرفته است. كمتر ديده شده است كه روشنفكري ديني بهعنوان پديدهاي اجتماعي مورد نقد قرار گيرد.
بهراستي چه عاملي باعث ميشود كه پديده "روشنفكري ديني" با چنين اقبال قابل توجهي در جامعه مواجه شود؟
در روزگاري به سر ميبريم كه نه پايبندي به مذهب كاري آسان است و نه براي مدرن زيستن راه همواري وجود دارد. بهنظر ميرسد روشنفكري ديني در اين دوراهي ناگزير، حكم مسكن را پيدا كرده است. روشنفكري ديني در قالب موجه "اعتدال" رخنمايي ميكند و راه را براي بازتعريف آزادانه و بي قيد و شرط مفاهيم ميگشايد. بدين ترتيب واژهها از معنا خالي ميشوند و آش شعلهقلمكاري درست ميشود كه ديگر براي مشتريانش نه دغدغه مذهب باقي ميگذارد و نه تجدد. اينگونه است كه در تجربه مشترك بسياري از انسانهاي امروز نه خبري از پشتوانه سنت است و نه نشانهاي از مدرنيته. در واقع آدمي با طناب ميانهروي در قهقراي بيتفاوتي فرو ميافتد.
3- اگر نگارنده را بهخاطر پراكندهگوييهايش خواهيد بخشيد، گريزي خواهيم زد به دنياي سياست.
تراژدي برخورد راست و چپ در عرصه سياست بسيار شبيه مواجههي ناميموني است كه بين سنت و مدرنيته رخ داده است.
بارها ديده شده است كه به گاه نارضايتي مردم از چپ و راست، "جريان سوم"هايي متولد شدهاند كه با بهره جستن از نارضايتيهاي مردم، ژست ميانهروانه گرفته و توانستهاند اعتماد مردم را بهدست آورند. جريان سوميها تمام نابسامانيهاي موجود را به افراط و تفريط دو گروه ديگر نسبت ميدهند. اما گذشت زمان ثابت ميكند كه عملن مردم از ترس تندروها به گروهي اعتماد كردهاند كه به لحاظ سياسي هيچ اصول و تز خاصي ندارند.
4- ...
****
شايد در هيچ دورهاي مفاهيم كليدي مختلف، اينقدر مورد بياعتنايي و استهزا قرار نگرفته باشند. انسان بيرمق امروز به كلي از تجربه كردن فراري شده است و ديگر حاضر نيست دست به سياه و سفيد بزند؛ و چه راه گريزي مناسبتر و موجهتر از ميانهروي؟
اينچنين است كه اصولن انسان امروزي درگيري جانانهاي با مفاهيم پيدا نميكند. او هم مذهبي است و هم غيرمذهبي؛ بيآنكه اين موضوع در زندگياش "ترس و لرز"ي ايجاد كند، هم اصلاحطلب است و هم انقلابي، هم مدرن است و هم سنتي، هم چريك است و هم درويش، ... و دريغا كه نه آن است و نه اين!
اين قلم با تمام ارزش و اهميتي كه براي ميانهروي قائل ميباشد نگران است كه مبادا با جعل اين عنوان، راه را براي توجيه رويكردي خنثا نسبت به اطرافمان هموارتر از پيش ببينيم.
شايسته است كه از بياعتنايي نسبت به معاني دوري كنيم و ميانهروي را بهخاطر ميانهروي برگزينيم و نه سهلالوصول بودن آن.