توی دفتر کارم مشغولم که متوجه صدای جیغ و دادی از بیرون میشم. میام بیرون تا ببینم چی شده. می بینم یک خانم میانسال دنبال یک مرد جوون می دوه و فریاد میزنه: بگیریدش! کیفم! دزده! دزده!..
در عرض کمتر از چند ثانیه چیزی حدود ۲۰ نفر می افتند دنبال آقا دزده. یکی از همکارام میره جلوتر که ببینه آخرش چی میشه. بعد از چند دقیقه بر می گرده. می پرسم: "چی شد؟"
میگه: "هیچی. کیفه رو ازش گرفتن."
میگم: "خوب خودشو چیکار کردن؟ پلیسو خبر نکردن؟"
میگه: "نه! آخه چاقو رو گذاشته بود بیخ گلوش می گفت اگه پلیسو خبر کنین خودمو می کشم. مردم هم دلشون به حالش سوخت ولش کردن بره."
با اینکه ۲۴ ساله بین این مردم زندگی می کنم ولی خیلی وقتها از کارهاشون جا می خورم. شاید کمتر جایی تو دنیا اینقدر انسجام اجتماعی قوی ای داشته باشه. برام خیلی عجیبه که با یک چشم به هم زدن اینهمه آدم به کمک اون زن اومدن ولی وقتی "ننه من غریبم بازی" اون دزد رو دیدن بی خیال پلیس و قانون شدن و ولش کردن. بدون اینکه حتا یک نفر به این فکر کنه که ممکنه این آدم کیف خیلی های دیگه رو زده باشه. و اصلن چه بسا جرمهای سنگین دیگه ای انجام داده باشه که اینقدر از پلیس می ترسه.
****
بالاخره بعد از ۶ ماه سیبیلمو زدم. تو این مدت متوجه شدم که آدم نمی تونه زیاد تیپ های متفاوت رو تجربه کنه. در هر صورت اون سیبیل فقط واسه تجربه بود و ارتباطی به "کارل مارکس" و "جواد یساری" نداشت!!